اگه بگم دنیا دلگیره کفر میگم؟
اگه بگم دلم دنیا رو نمیخواد چی؟
اگه بگم وجودم واسه اینجا و اونجا بی ارزشه چی؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:0  توسط محمد
|
اي واژه ي بي معني ................. رويايي بي تعبير
آغازترين پايان ................. آزادترين تقدير
من را تو به خود خواندي ................. معشوقه ي ناخوانده
دل را به ازل بسپار ................. يك دم به ابد مانده
از قلب تو مي رويد ................. نبض غزلي تازه
... پنهان شده اي در من ................. گمنام پر آوازه
تو سايه ي خورشيدي ................. تو بوسه اي در بهران
تو دلهره اي آرام ................. مهتاب تر از باران
آرامش طوفاني ................. مي سازي و ويرانم
رسوايي راز آلود ................. مي پوشي و عريانم
من حادثه بر دوشم ................. من عشق نمي دانم
در هيچ تمامم كن ................. تا زنده شود جانم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:56  توسط محمد
|
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:37  توسط محمد
|
کنارم هستی و اما،دلم تنگ میشه هر لحظه*خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه*کنارم هستی و بازم،بهونه هام و میگیرم*میگم وای چقدر سرده،میام دستاتو میگیرم*یه وقت تنها نری جایی،که از تنهایی میمیرم*از اینجا تا دم در هم،بری دلشوره میگیرم*فقط ....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 17:15  توسط محمد
|
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:3  توسط محمد
|
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:36  توسط محمد
|
http://www.npc-rt.ir/npcrtcontent/media/image/2011//02//1143_orig.avi
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:56  توسط محمد
|
خدایا
رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد صحبتم نام و حتی نان را در خطر
ایمانم افکند تا از آنها باشم كه پول دنیا را بگیرم و برای دین کاری کنم،
نه از آنها که پول دین میگیرند و برای دنیا کاری میکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 10:30  توسط محمد
|


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد
از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق
دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. عبور هر گونه کابل برق، تلفن، لوله آب
یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا
هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید،
شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که ز گهواره تا گور دانش بجست.
دوست
ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت
مرا میگیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به
طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه
نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش میطلبم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 1:35  توسط محمد
|
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
کس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 23:56  توسط محمد
|
انتقال حرارت اینکروپرا
فصل اول
شماره تمرین:
2/7/25/44/48/50/55/60/70/72/73
فصل دوم
شماره تمرین:
5/9/19/20/24/27/32/37/43/47/54
فصل سوم
شماره تمرین:
3/9/14/28/29/37/46/54/60/65/71
/73/88/96/105/116/123/129/132/150
به نظر من رو فصل سه بیشتر تمرکز کنید
موفق باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 14:14  توسط محمد
|
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 10:39  توسط محمد
|
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب،
چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ،
وایی کرد، پر بگشود و بست
راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.
من همان مرغم، به ظلمت باژگون
نغمهاش وای، آبخوردش جوی خون.
دانهاش در دامِ تزویرِ فلک
لانه بر گهوارهی جنبانِ شک.
لانه میجنبد وز او ارکانِ مرغ،
ژیغ ژیغش میخراشد جانِ مرغ.
ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندانِ تردید آمدی
شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.
من همان مرغم که وای آوازِ او
سوزِ مأیوسان همه از سازِ او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی میزند در قعرِ آن
گاه وایی میکشد از سوزِ جان.
خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.
وای اگر تابد به زندانبانِ ریش
آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!
من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش رانَد یک نفس
روحِ دریایم کشانَد بازپس.
گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفنِ دریای بیپایان و، من!
ور نه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پارویی بگیر!
خود نه از امید رَستم نی ز غم
وین میان خوش دستوپایی میزنم.
من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نهش غمِ جان است و نهش پروای نام
میزند وایی به ظلمت، والسلام.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 16:13  توسط محمد
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:18  توسط محمد
|
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:16  توسط محمد
|
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟!
دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند
این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبیرنگ میخوانند
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:14  توسط محمد
|
تنهایی بدون در نظر گرفتن بعدش سخته،نه؟
ولی اگه بدونی بعدش چی میشه...
اگه گفتی؟!
هیچی
زندگی همینجوری ادامه داره.. همینجوری میره جلو..مثل یک قطار..
یاد فیلم فرار شبانه افتادم
اونجا که رابرت دنیرو تو قطار از اون زندانیه پرسید:
چرا ازدواج کردی؟
اونم گفت...
نمیدونم! آره گفت نمیدونم!
به همین سادگی! اصولا آدما وقتی ندونن بعد از یه کار چی میشه انجامش میدن...
آخ اگه همه میدونستن چی میشه چی میشد؟!
به نظرتون اون چیزی که میدونستن میشه میشد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 16:44  توسط محمد
|
ای خداوند بزرگ
گویم مرا ببخش ولی صدایی نمی شنوم
گویم مرا بکش ولی جلادی نمیبینم
گویم آرامشم ده ولی آرام جانی نمیبینم
گویم با من باش ولی حبل وریدی نمیبینم
گویم مرا به خوذ وارهان ولی جایی غیر از تو نیابم
گویم به مردمم واگذار ولی همه دربندند
خداوندا!!..... اصلا به من فکر نکن.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 17:28  توسط محمد
|
فریاد زدیم که چرخ گردون،لیلا تو نداده ای به مجنون،فریاد برآمد آنکه خاموش،کم داد اگر نگیرد افزون،خاموش شدیم و در خموشی،رفتیم سراغ می فروشی،فریاد زدیم دوای ما کو؟گویند دواست باده نوشی،هشیار نشد مگر که مدهوش،این بار گران بگیرم از دوش،آرام کنار گوش ما گفت،این بار گران تو مفت مفروش،از خود به کجا شوی تو پنهان؟،از خود به کجا شوی گریزان؟،بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان،
هشیار شدیم از اینکه هستیم،رفتیم و در میکده بستیم،با خود به سخن چنین نشستیم،ما باده نخورده ایم و مستیم؟مسجد سر راه از آن گذشتیم،بر روی درش چنین نوشتیم،در میکده هم خدای بینی،با مرد خدا اگر نشینی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:48  توسط محمد
|
کسی که به من اعنماد کند از کسی که مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:5  توسط محمد
|
"صلح
آرامش کودکی است
که با صدای
لالایی مادر و پدری به خواب می رود که به او می گویند:
دلبندم
آرام و آزاد
باش
در آغوشی
که فقط وسیله ای بوده
تا تو را به
هستی هدیه دهد"
و هستی،تنها
خود هستی تو را از آرامش و زیستن بیرون می آورد
دلبندم،بکوش
در آرامش دروغین هستی دغدغه ها را بیابی وگرنه آنها تو را می یابند و از سر کینه
ای قدیمی با آدمی زوال تو را آرزو میکنند،بذار راحتت کنم...زوال تو را تحقق میدهند
دلبندم، رسیدن
به مقصود بدون دانستن مقصود چیست؟
دلبندم،به
سختی ها پشت نکن چون آنها از کینه به وجود آمدند و کینه، تنها کینه میتواند با
خنجر از پشت آدمی را از پای درآورد...
دلبندم،من
عاشق تو هستم ولی فقط عاشقم!کاری نمیتوانم برای تو انجام دهم...
دلبندم،بایست،
رفتن بدون ایستادن،جنگیدن بدون ایستادن ممکن نیست
دلبندم،خوش
نباش چون تو این دوره زمونه خوش بودن نشانه است برای افراد بی خرد..
دلبندم،دوستی
نداشته باش،دوست،خود کینه است و بدترین کینه هاست..
دلبندم،تو
دلبند من نیستی..بعد از چندسال نه پدر داری نه مادر..
دلبندم،
لالایی من باعث خواب تو نشه...لالایی ناله است،مبادا از ناله کسی به خواب بری!
دلبندم،دل
نبند...
دلبندم،بالاخره
یه روز هم نوبت من و توئه...
آرام باش
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 23:1  توسط محمد
|
دیدن اشیا و اجسام از منظرهای متفاوتی که دارند لذت بخشه هرکس بینایی خاص خودش را دارد نگرش به هر صورتی که باشه غیر قابل تغییره و اگر متعلق به خود ما هم نباشه دیگه تغییر دادن آن نیازمند حضرت فیله!!
سعی کردن در تغییر نگرش دیگران هم به حد قابل توجهی کار بیهوده ایه و خسته کننده!
ولی از اون بدتر گرفتن نگرش از دیگران بدون نگرش به اونه
دانشجو که هیچی،این روزا مردم عادی هم نگرش بی نگرش دارن...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 11:56  توسط محمد
|
ای که آفاق همه در بر تو تاری مو
بود آیا که از آن طره به ما تاری چند؟
من،محمد،دانشجوی رشته مهندسی شیمی پالایش...
عقیده من بر داشتن مردم،خواستن مردم و خدمت به مردم..
رویش آرزوی من،پویش هدف من،گویش نفرت من...
دورنگی مردم عذاب من...
طایر دولت از آن دست به رندان دادند که دورنگی به وفا دامن سرخش دادند
ز که نالم به خدا کز سر این چرخ کبود هرچه کردم به کرُات به من پس دادند
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 0:2  توسط محمد
|
نشانی
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 9:34  توسط محمد
|
ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دلزدهای! من ز تو دلتنگ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 15:20  توسط محمد
|
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 19:7  توسط محمد
|
دیدم که از دور به سامان من کسی
با دیده فرو رفته در خاک میرسد
آه از نهاد برکشیده و از نفس
همچون پرنده از سر پرواز میرسد
ای آفتاب فرو رفته در زمین
آری تو ای آیت الله بر زمین
تا کی به این و آن خبر آشنا دهی؟
وانگه که خود بر دری،از هو خبر دهی؟!
برخیز و رو از سر دروازه تهی
که از هرچه باشی به پرواز بهتری...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:26  توسط محمد
|
مرا میبینی و هر دم زیادت میکـنی دردم
تو را میبینـم و میلـم زیادت میشود هر دم
بـه سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی بگیرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از مـن برآوردی نـمیگویی برآوردم
شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستـم
رخـت میدیدم و جامی هـلالی باز میخوردم
کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:7  توسط محمد
|
ای که از امروز به جانم وفا
و از قدمت خاک به قلبم دوا
آه من از خرمن گیسوی تو
و از وزش نادره ابروی تو
چیست در آن ستر؟دلم سوخته
چیست در آن؟جان من افروخته
ای که به مژگان سیه در دلم
سرمه زدی در رهت اندوخته
روح من از "هفت" به هم ریخته
و از وزشت چون قلم آمیخته...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:51  توسط محمد
|
سلام
برادران و خواهران عزیز یونایتد نیشینز یه روز صبح که از خواب بیدار شدن لطف کردن دلشون خواست که نوروز رو به اسم افغانستان ثبت جهانی کنن..
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:22  توسط محمد
|